تبليغاتX
کودک من

 

 

پاييز 88....طرقبه

 نمی‌دانم چند روز از پاییز گذشته... نه میدانم آبان است يا آذر فقط ميدانم مهر تمام شده است.....

 اصلن مگر فرقی هم میکند ؟ همین که برگ درختها از پنجره‌ی بسته هم می ریزند توی خانه ، همین که باد دور تا دور خانه می چرخد ، همین که روزهاي گرم تمام می‌شود کافیست. 

گیرم روزها انقدر کوتاه می‌شوند که نمی‌بینیشان ....

و سرما می‌آید مینشیند درست پشت در ...

 اين روزها من با تو سرگرمم با تو كه چشمانت هزار حرف ناگفته دارد......من از سرماي پاييز نميترسم چون لبهاي گرمت... دستهاي داغت و آغوش پر از مهرت از يادم ميبرد كه سرما پشت در است.....

آهاي پسرك خوش قد و بالايم.....

 اينها را براي تويي مينويسم كه شايد تا 15 يا 20 سال ديگر كه خواندي بداني چقدر برايم عزيز بودي.......

اين روزها ........بس كه با تو هستم تاريخ از يادم رفته......نه اين كه همه روزهايم عين هم باشند نه......تويي كه باعث تنوع روزهايم شده اي........تويي كه هرگاه به چشمان معصومت نگاه ميكنم تغيير حالتش را با روز قبل ميدانم ........فقط نميدانم توي سر كوچكت چه ميگذرد و چه احساسات ناگفته اي داري؟؟؟

 انقدر مهربان شده اي كه  هر چند ساعت يكبار بغلم ميكني و به طرز خوشايندي دستانت را دور گردنم حلقه ميكني و با انگشتان كوچكت آرام آرام به پشتم ضربه ميزني….

چقدر كيفور ميشوم آن زمان .....خدا ميداند و بس

 

 دیروز 3 تایی همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم.این حلقه 3 نفره خیلی مزه داد.نمی دونم ماني تا چه زمانی خوشش میاد که بغلش کنیم و ببوسیمش.الان که اجازه میده حداکثر استفاده را می کنیم.

 

  اين روزها دارم  ماني را از شير ميگيرم ....تصميم گرفتم اين روند را بتدريج انجام بدم تا هم براي پسركم سخت نباشد و هم من دچا يك ياس  فلسفي نشم .....

روزهاي اول خيلي سخت بود ....چون قبلا ماني هر ساعت از روز كه دلش شير ميخواست ميپريد بغلم و خودش را با شيره جان من سيراب ميكرد و محدوديتي در زمان و مكان نداشت .......اما حالا شير فقط مال قبل از خواب بود ......سخت بود سخت هم براي او هم براي من كه چشمان پر از التماسش را ميديدم

اما حالا خيلي بهتر شده.......ماني اصلن در روز شير نميخوره......موقع خواب هم ديگه شير نميخواد.... ولي شبها هنوز توي خواب شير ميخواد .......كم كم بايد شير شب رو هم قطع كنم .....

جايي خواندم .... گرفتن بچه از شیر مادر براش مثل ترک سیگاره ...

 كسي ميدونه که گرفتن بچه از شیر مادر برای مادر حکم چه ترک اعتیادی را داره؟

 

 امروز ماني با اصرار ازم چیزی می خواست و کلماتی را هم تکرار می کرد که اصلا سر در نمیاوردم.بالاخره بعد از جند دقیقه تکرار و پانتومیم ، فهمیدم که ماشين بزرگ كنترل دارش را  می خواهد.این جور مواقع بعد از "کشف رمز" کلماتش آنقدر احساس غرور می کنم که بزرگترین کاشف قرن هم کنار من کم میاره!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:0 توسط طلا |

 

 

دعا می کنم که هیچگاه

 چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن

 ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که

 لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم

 دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن

 دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم

 که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم

 که هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن

 دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

 

 به بهانه ۱۸ امین ماه با تو بودن

  

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:20 توسط طلا |

يكي بود يكي نبود ......زير گنبد كبود ......يه ماماني بود كه يه پسر كاكل زري داشت .....

مامان پسرك قصه ما از قبل از متولد شدن پسرك توي يه دنياي مجازي با يه عالمه دوست خوب آشنا شده بود .......يكي از آرزوي مامان پسرك اين بود كه روزايي رو ببينه كه پسرش دنيا اومده و با بچه هاي اين دوستاي دنياي مجازي كه بعضياشون از پسرش بزرگتر بودند و بعضيا كوچيكتر يه جا جمع بشن بچه هاشون با هم بازي كنند و مامانا هم گل بگن و گل بشنوند ...........

تقريبا يك سال و نيم از دنيا اومدن پسرك ميگذشت ......مامان پسرك و دوستاي مامان پسرك تصميم گرفتند تا يه جاي خوب و خوشگل وسط يه جنگل به اسم جنگل جادو با هم قرار بزارند........بگذريم از اينكه چقدر طول كشيد تا بلاخره مامانا به توافق رسيدند كه چه روزي برن جنگل جادو ............

خلاصه اينكه اون روز فرا رسيد .............

يه روز خوب آفتابي توي آخراي تابستون....مامان پسرك دل تو دلش نبود ......با خودش فكر ميكرد يعني دوستاي دنياي مجازيش ميان سر قرار يا نه .......از صبح پسرك رو برده بود حموم و كلي تميز مميزش كرده بود .......

ساعت 4 بعد ازظهر كه شد .......مامان پسرك لباساي پسركو تنش كرد و با هم رفتند سر قرار ...............

مامان پسرك واسه اينكه جلو دوستاش خوش تيپ و قد بلند به نظر بياد يه جفت كفش پاشنه بلند پوشيده بود اين هوا..............به خيال خودش پسرك رو كه حالا ماشالا هزار ماشالا واسه خودش حسابي سنگين وزن شده بود بغل ميكرد و ميرفتند سوار آسانسور ميشدند و ميرفتند جنگل جادو كه طبقه چهارمه............اما جونم بگه واستون كه مامان پسرك يادش رفته بود كه امسال سال الگوي مصرفه...........و آسانسورا براي كاهش برق مصرفي خاموشند ...........وقتي رسيد دم در آسانسور ديد ..........اي دل غافل آسانسور بسته است ..........القصه مجبور شد با اون كفشاي پاشنه بلندچهار طبقه رو هلك هلك با

بچه در بغل گز كنه و............توي راه مامان پسرك هي خودشو فحش ميداد كه كفشاي پاشنه بلند پوشيده بود ..........بلاخره به جنگل جادو رسيدند .........از بيرون جنگل سر و صداي يه عده مامان و بچه هاشون بلند بود ........مامان پسرك حسابي خوشحال شد....چون مطمئن شد رفقاش اومدندو درد پا هاش يادش رفت ...........

وقتي بليت خريدند و رفت تو جنگل حسابي ذوق زده شد.......دوستايي رو ديد كه تموم اين مدت واسه خودش ازشون يه تصوير ذهني ساخته بود ..............

اول از همه چش افتاد به مامان آراد كوچولو كه يه جورايي خيلي با هم بيشتر دوست بودند آخه پسراشون تقريبا همسن هم هستند..........

بعد سيما جون و اشكان فرفري رو ديد ........بعد راحله جون و دختر چشم رنگيش نيوشا ...بعد مهتاب جون كه خيلي فرز بود و مثل فرفره دنبال محمد رضا ميدويد.......بعدش پرستو جون و پسر خوش تيپش پيمان ..............سحر كه خيلي مهربون ودوست داشتني بود و دختر نانازش آوين........ليلاي نازنين..........الهام خوشگله و دختر جيگر طلاش آوا.........

تي تي خوش مشرب و شوخ و گل پسرش مسيحا........و آخر از همه هم لادن بسيار مهربان و خانوم و پسر خوردنيش كيان ...........

كلي خوش گذروندن گل گفتند و گل شنيند و جاي همه اونايي كه نبودند رو خالي  كردند

پسرك و دوستاش همديگه رو ديدند ........احتمالا كلي بهشون خوش گذشت ......كلي هم عكس گرفتند.......آخرشم مامان پسرك و پسرك و خاله تارا و آراد خوشگلك با هم از جنگل اومدند بيرون و با اون كفشاي پاشنه بلند كه حسابي دهن پاي مامان پسرك رو سرويس كرده بود برگشتند خونه...........

قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد............

 

جنگل جادو


القصه
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 18:0 توسط طلا |
تو مرا مي خواني ......
من اما....از تو روي بر مي گردانم....
.تو با من دوستي ميكني و من با تو دشمني .......
تو به من مهر مي ورزي و من ......نمي پذيرم ....
گويا كه منتي بر تو دارم ......
و باز اين احوال .....باز نمي داردت از مهر و احسان بر من
و بزرگواريت .......
زيرا كه تو بخشايش گر و والايي

پروردگارم !

چه غریبانه می‌نماید نوای این دوری بزرگ. این همه فاصله میان من و تو، با کدام قدم‌ها پیموده می‌شود؟ وقتی که نه پایی برای رفتن است و نه نفس‌هایی که خسته از جستجوی تو، به شماره افتند

...من هم‌چنان در این تنهایی تاریک، در این هوای بی‌کسی، منتظر، چشم به راهی دوخته‌ام که انتهایش غروب خورشید سوزانی است، که آتش فراق تو را به تصویر می‌کشد. و چه خوش می‌سوزد این دایره‌ی حیران...

 


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:27 توسط طلا |
 
 
 
شبي پسرمان نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پخت شام بود رفت و يك برگ كاغذ به او داد .
 همسرم دست هايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود:
 
صورت حساب

كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار
مرتب كردن اتاق خوابم 1دلار
مراقبت از برادر كوچكم 3دلار
بيرون بردن سطل زباله 2دلار
نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6دلار
جمع بدهي شما به من 17دلار

همسرم را ديدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاه مي كرد،چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرمان اين عبارات را
نوشت:
 
 صورت حساب
بابت سختي 9ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي هيچ
بابت دو سال شیر دادنت و تغذیه از شیره جانم هیچ
بابت تمام شبهايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم هيچ
بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي هيچ
بابت غذا،نظافت تو و اسباب بازيهايت هيچ
و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد گفت:مامان...دوستت دارم.
آنگاه قلم را برداشت و زير صورت حساب نوشت:قبلا به طور كامل پرداخت شده!!!!
 
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:50 توسط طلا |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

niniyeman

طلا

niniyeman

http://niniyeman.blogfa.com

کودک من

کودک من

کودک من

ای آن‌که دلم امشب هوای بودنت را بهانه کرده،
بدان! که فرصت بودن و بوییدن محدود است و زمان هم‌چنان در حسادت نزدیکی میان من و تو، عقربه‌هایش را تندتر می‌چرخاند تا شاید این فاصله‌ را دورتر، و نقطه‌ی پایان را نزدیکترکند.
چه می‌شد اگر زمان و مکان نبود تا نه فرصت کمی در میان باشد و نه فاصله‌ای طولانی در پیش...
دوست دارم آن زمانی بنویسم که تو را در آغوش گرفته،‌ سپیدی ورقهای این دفتر بی‌جلد را پر از لکه‌های جوهر مملو از بودن و دیدن و رسیدن کنم........

... و تو اکنون در آغوشم هستی ،و از هر زمانی به من نزدیکتری.

سید مانی روز 20 فروردین 87 در بیمارستان مهر مشهد به دنیا آمد .با حضورش کلبه عشق من و پدرش رنگی تازه گرفت .
مینویسم تا وقتی که خودش بخواهد و بتواند بنویسد

خاطرات من و کودکم

کودک من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog