تبليغاتX
کودک من

 

 

دعا می کنم که هیچگاه

 چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن

 ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که

 لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم

 دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن

 دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم

 که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم

 که هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن

 دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

 

 به بهانه ۱۸ امین ماه با تو بودن

  

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:20 توسط طلا |

يكي بود يكي نبود ......زير گنبد كبود ......يه ماماني بود كه يه پسر كاكل زري داشت .....

مامان پسرك قصه ما از قبل از متولد شدن پسرك توي يه دنياي مجازي با يه عالمه دوست خوب آشنا شده بود .......يكي از آرزوي مامان پسرك اين بود كه روزايي رو ببينه كه پسرش دنيا اومده و با بچه هاي اين دوستاي دنياي مجازي كه بعضياشون از پسرش بزرگتر بودند و بعضيا كوچيكتر يه جا جمع بشن بچه هاشون با هم بازي كنند و مامانا هم گل بگن و گل بشنوند ...........

تقريبا يك سال و نيم از دنيا اومدن پسرك ميگذشت ......مامان پسرك و دوستاي مامان پسرك تصميم گرفتند تا يه جاي خوب و خوشگل وسط يه جنگل به اسم جنگل جادو با هم قرار بزارند........بگذريم از اينكه چقدر طول كشيد تا بلاخره مامانا به توافق رسيدند كه چه روزي برن جنگل جادو ............

خلاصه اينكه اون روز فرا رسيد .............

يه روز خوب آفتابي توي آخراي تابستون....مامان پسرك دل تو دلش نبود ......با خودش فكر ميكرد يعني دوستاي دنياي مجازيش ميان سر قرار يا نه .......از صبح پسرك رو برده بود حموم و كلي تميز مميزش كرده بود .......

ساعت 4 بعد ازظهر كه شد .......مامان پسرك لباساي پسركو تنش كرد و با هم رفتند سر قرار ...............

مامان پسرك واسه اينكه جلو دوستاش خوش تيپ و قد بلند به نظر بياد يه جفت كفش پاشنه بلند پوشيده بود اين هوا..............به خيال خودش پسرك رو كه حالا ماشالا هزار ماشالا واسه خودش حسابي سنگين وزن شده بود بغل ميكرد و ميرفتند سوار آسانسور ميشدند و ميرفتند جنگل جادو كه طبقه چهارمه............اما جونم بگه واستون كه مامان پسرك يادش رفته بود كه امسال سال الگوي مصرفه...........و آسانسورا براي كاهش برق مصرفي خاموشند ...........وقتي رسيد دم در آسانسور ديد ..........اي دل غافل آسانسور بسته است ..........القصه مجبور شد با اون كفشاي پاشنه بلندچهار طبقه رو هلك هلك با

بچه در بغل گز كنه و............توي راه مامان پسرك هي خودشو فحش ميداد كه كفشاي پاشنه بلند پوشيده بود ..........بلاخره به جنگل جادو رسيدند .........از بيرون جنگل سر و صداي يه عده مامان و بچه هاشون بلند بود ........مامان پسرك حسابي خوشحال شد....چون مطمئن شد رفقاش اومدندو درد پا هاش يادش رفت ...........

وقتي بليت خريدند و رفت تو جنگل حسابي ذوق زده شد.......دوستايي رو ديد كه تموم اين مدت واسه خودش ازشون يه تصوير ذهني ساخته بود ..............

اول از همه چش افتاد به مامان آراد كوچولو كه يه جورايي خيلي با هم بيشتر دوست بودند آخه پسراشون تقريبا همسن هم هستند..........

بعد سيما جون و اشكان فرفري رو ديد ........بعد راحله جون و دختر چشم رنگيش نيوشا ...بعد مهتاب جون كه خيلي فرز بود و مثل فرفره دنبال محمد رضا ميدويد.......بعدش پرستو جون و پسر خوش تيپش پيمان ..............سحر كه خيلي مهربون ودوست داشتني بود و دختر نانازش آوين........ليلاي نازنين..........الهام خوشگله و دختر جيگر طلاش آوا.........

تي تي خوش مشرب و شوخ و گل پسرش مسيحا........و آخر از همه هم لادن بسيار مهربان و خانوم و پسر خوردنيش كيان ...........

كلي خوش گذروندن گل گفتند و گل شنيند و جاي همه اونايي كه نبودند رو خالي  كردند

پسرك و دوستاش همديگه رو ديدند ........احتمالا كلي بهشون خوش گذشت ......كلي هم عكس گرفتند.......آخرشم مامان پسرك و پسرك و خاله تارا و آراد خوشگلك با هم از جنگل اومدند بيرون و با اون كفشاي پاشنه بلند كه حسابي دهن پاي مامان پسرك رو سرويس كرده بود برگشتند خونه...........

قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد............

 

جنگل جادو


القصه
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 18:0 توسط طلا |
تو مرا مي خواني ......
من اما....از تو روي بر مي گردانم....
.تو با من دوستي ميكني و من با تو دشمني .......
تو به من مهر مي ورزي و من ......نمي پذيرم ....
گويا كه منتي بر تو دارم ......
و باز اين احوال .....باز نمي داردت از مهر و احسان بر من
و بزرگواريت .......
زيرا كه تو بخشايش گر و والايي

پروردگارم !

چه غریبانه می‌نماید نوای این دوری بزرگ. این همه فاصله میان من و تو، با کدام قدم‌ها پیموده می‌شود؟ وقتی که نه پایی برای رفتن است و نه نفس‌هایی که خسته از جستجوی تو، به شماره افتند

...من هم‌چنان در این تنهایی تاریک، در این هوای بی‌کسی، منتظر، چشم به راهی دوخته‌ام که انتهایش غروب خورشید سوزانی است، که آتش فراق تو را به تصویر می‌کشد. و چه خوش می‌سوزد این دایره‌ی حیران...

 


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:27 توسط طلا |
 
 
 
شبي پسرمان نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پخت شام بود رفت و يك برگ كاغذ به او داد .
 همسرم دست هايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود:
 
صورت حساب

كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار
مرتب كردن اتاق خوابم 1دلار
مراقبت از برادر كوچكم 3دلار
بيرون بردن سطل زباله 2دلار
نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6دلار
جمع بدهي شما به من 17دلار

همسرم را ديدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاه مي كرد،چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرمان اين عبارات را
نوشت:
 
 صورت حساب
بابت سختي 9ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي هيچ
بابت دو سال شیر دادنت و تغذیه از شیره جانم هیچ
بابت تمام شبهايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم هيچ
بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي هيچ
بابت غذا،نظافت تو و اسباب بازيهايت هيچ
و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد گفت:مامان...دوستت دارم.
آنگاه قلم را برداشت و زير صورت حساب نوشت:قبلا به طور كامل پرداخت شده!!!!
 
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:50 توسط طلا |

 

در چشمَت دنیایی از لطف و زیبایی

بر رویَت سایه‌ای از عشقی خدایی

امروزَت را سرشار از شور کودکی

فردایَت را روشن با نور دانایی

می‌بینم، می‌بینم، می‌بینم.

با نرمی در گوشَت لالایی می‌خوانم

جسمَت را پاره‌ای از قلبَم می‌دانم

با رنجَت قلب من می‌لرزد می‌لرزد

با اشکَت با آهَت می‌گرید چشمانم

چشمَت را بر دنیا، بر زشت و بر زیبا

می‌خواهم بگشایی، دریابی فردا را

فردایی که در راه داری تو فرزندم

فردای آینده، فردای ناپیدا

 

اين ترانه زيباي سيمين قديري ، بيانگر حال و احوال من تو روزهاي گذشته بود.... روزهايي كه هر كدومش به اندازه هزار سال بر من گذشت .........

شبهاي تاريكي كه فكر ميكردم چرا اينقدر طولاني هستند و آيا دوباره خورشيد سر بر خواهد آورد ........

روزهايي كه پاره اي از قلبم ، ماني عزيزم ، پسر دوست داشتني و شيرينم داشت در تب 40 درجه مي سوخت و از من كاري بر نمي آمد .........

جگر گوشه ام ، گل زندگيم داشت پر پر ميشد و من جز دعا و نذر و نياز كاري بلد نبودم .....

چقدر ضعيفم من ........چقدر در برابر مشكلات كم طلاقت و بي صبرم .....

تو اون روزهاي بي قراريم ............آغوش گرم مادرم را مي خواستم .......دستهاي داغ و مهربانش را تا خودم را ول بدهم توي آنها و يك دل سير گريه كنم ..........دلم تسلا مي خواست ........دلم يك شانه سترگ مي خواست تا همه سنگيني روزهاي تلخ را بگذارم بر دوشش .....و اگر همراهم نبود مرد آرزو ها ........شايد من هم الان  نبودم .........زير بار اين همه فشار له ميشدم .......

 

قصه از انجا شروع شد كه ما تصميم گرفتيم يه مسافرت طولاني بريم .......بريم و كمي از زندگي روزمره مان دور شويم ......برويم و يادمان برود كه زندگي گاهي با ما سر سازش ندارد.......

بعد از اينكه بابا مهدي تو قم تونسته بود اون تست وحشتناك رو از سر بگذرونه و با موفقيت برگرده ، تصميم گرفتيم اول بريم پيش مادر جون و عمه هاي ماني .....چند روزي اونجا باشيم و بعد بريم غرب كشور ......كرمانشاه ، كردستان ، از اوجا هم اروميه و اردبيل ......

با خاله مهناز و عمو محمد از مشهد حركت كرديم .......خاله واسه ارائه پايان نامه اش بايد چند تا عكس از كوههاي اطراف شهر مادرجون ميگرفت .......

وقتي رسيديم مادر جون واسه ماشين جديدمون يه گوسفند قربوني كرد .......از پنجشنبه تا يكشنبه اوجا بوديم . خاله مهناز روز جمعه برگشت مشهد .......ما هم يكشنبه به سمت تهران حركت كرديم .......از شهر مادر جون تا تهران 12 ساعت راهه....

ما به خاطر گل پسر هر دو ساعت تقريبا توقف داشتيم .......تا هم بابايي استراحت كنه و هم قندك من حوصله اش سر نره .......

يكشنبه صبح ماني حالش خوب بود ......هيچ نوع علامت خاصي كه نشونه بيماري باشه نداشت .......تو ماشين هم خيلي پسر خوبي بود.....تا شب كه رسيديم گرمسار و من احساس كردم ماني داغه .......يكمي هم بهونه گيري ميكرد ......چون روز قبل آب بازي كرده بود حدس زدم شايد سرما خورده .....بعد از اينكه رفتيم هتل مهدي رو فرستادم تا بره و قطره استامينوفن بخره .........منم ماني يكم دراز كشيديم .......ماني علاوه بر اينكه داغ بود ......بي حوصله وكسل هم بود .....براش سوپ سفارش دادم كه نخورد ......ناهار هم نخورده بود ......وقتي قطره بهش دادم خوابيد .....من تا صبح هي چكش ميكردم .......ولي فقط نيم ساعت بعد از قطره تبش فرو كش كرد ......صبح يكم بهتر شده بود …….به سمت همدان حركت كرديم ......

توي ماشين ماني حالش خوب بود .....تب چنداني نداشت .......خوابيد و نزديكياي ساوه بيدار شد .....كمي شير خورد و دوباره خوابيد .......اين خوابهاي طولاني و پشت سر هم واسه ماني كه پسر شلوغي ست طبيعي نبود......اماگذاشتم به حساب تكانهاي گهواره اي ماشين .......نزديك همدان احساس كردم ماني داره داغ ميشه .......همدان خيلي شلوغ بود .......توي تمام پاركها چادر هاي مسافرتي رنگارنگ علم شده بود.......رفتيم تا اگه گيرمون بياد يه سوئيت پيدا كنيم ......هتلها هم جا نداشتند و البته بسيار گران بودند .......اتاق توي يه هتل سه ستاره شبي 70 به بالا .....يكمي دنبال جا گشتيم تا اينكه يه پسربچه 11-12 ساله بهمون پيشنهاد يه سوئيت داد.......رفتيم و ديديم .........ماني داغ داغ بود ....بي تاب و بهانه گير ....ديگه برام فرق نميكرد سوئيت چه جوري باشه ........فقط يه جا ميخواستم ......جايي كه پسرك معصومم  كمي آرام در بغلم دراز بكشد و شايد آرام بگيرد ........پسرك يه خونه 100 متري بهمون نشون داد كه يه هال بزرگ و يه اتاق خواب داشت ......مرتب ، تر و تميز  بود ......از همه مهمتر جاي آروم و ساكتي بود .....با شبي 50 راضي شد ......ماني ديگه نا نداشت راه بره وقتي از بغلم گذاشتمش زمين .......يه گوله آتيش بود .....مهدي رفت تا ناهار بخره .......منم يه پتو آوردمو جلوي تلوزيون پهن كردم  تا ماني دراز بكشه ......رفتم دنبال قطره  استامينوفنش ........وقتي برگشتم تا قطره رو به ماني بدم ماني دوباره خواب بود ........لپاي كوچولوش گل انداخته بود بدنش داغ بود و تند تند نفس ميكشيد .......هر جوري بود قطره رو بهش دادم ........نيم ساعت بعد ماني بهتر شد ......آروم نفس ميكشيد.......تبش فرو نشست ........بعد از نهار از بس خسته بوديم ......تا ساعت 5 خوابيديم ........ماني كه بيدار شد ....دوباره داغ شده بود .......حاضرش كردم تا ببريمش دكتر........چند تا آدرس دكتر اطفال گرفتم .......بردمش كلنيك تخصصي كودكان ......دكتر وزنش كرد ......وزنش شده بود 200/11 يعني 800گرم كم كرده بود ....ماني همش گريه ميكرد .......گريه كه نه.......جيغ ميزد ......با هر سختي كه بود دكتر معاينه كرد .......

به دكتر گفتم كه فقط تب داره........تبي كه با استامينوفن پايين نمياد .......

نه آبريزش بيني نه عطسه و نه سرفه

دكتر تب اندازه گرفت و گفت بهش ايبو بروفن بدين ......گفت گلوش متورمه ......و عفونت داره ؟؟؟؟؟؟آنتي بيوتيك تجويز كرد .......ماني همچنان جيغ ميزد ......از دكتر ترسيده بود .....بعد كه آروم شد چون نزديك آرامگاه بوعلي سينا  بوديم رفتيم تا يكم عكس بگيريم ماني بي حال بود .......اما آروم شده بود .....وقتي تو موزه بود يم گوشي مهدي زنگ خورد .......مهدي با ماني رفت بيرون ........ديدم داره بحث ميكنه و ناراحته .....حدس زدم اتفاق بدي افتاده ......رفتم دنبالش .........سرشو انداخت پايين ......همينطور كه به پايين نگاه ميكرد گفت كه از فدراسيون بود ......تا ته ماجرا رو خوندم ........كلاسي كه مهدي 2 سال منتظر برگذاريشه بايد درست وسط مسافرت ما شروع بشه .....ما دوشنبه ظهر رسيديم به همدان...... مهدي چهارشنبه عصر بايد تو كلاس شركت ميكرد .......دلم نميخواست به هيچ چيزي فكر كنم .......دلم نميخواست دنبال راه حل مشكلم بگردم ......بعدن بهش فكر ميكنم ......بعدن يه راه حلي پيدا ميكنم ....الان مهمترين چيز ماني بود ........مهدي اصرار داشت بريم گنجنامه رو هم ببينيم ......ماني خواب بود .....رفتيم گنج نامه .......براي من هيچكدوم از مناظر زيبا نبود ......هيچ لذتي از ديدن تلكابين و آبشار و كتيبه هايي كه حاوي پيام داريوش و پسرش خشايار شاه هخامنشي بود نمي بردم .........دره مصفاي عباس آباد برايم با كوير لوت فرقي نداشت ..... من كودكم را شاد ميخواستم ........وقتي چشمم به بچه هاي همسن ماني مي افتاد كه ميدوند و بازي ميكنند و بي خيال از اين دنيا دلشان با يك عروسك ارزان قيمت بادي خوش ميشود ........اشكم سرازير ميشد .......كاش سر حال بودي تا برايت همه را ميخريدم .......همه خرگوشها و خرسها و بادكنكهاي بادي را .........كاش سالم بودي و مي رفتي سراغ آب بازي و من دوان دوان دنبالت مي آمدم تا خودت را خيس نكني ......كاش كاش كاش...........

با رنجَت قلب من می‌لرزد می‌لرزد

با اشکَت، با آهَت، می‌گرید چشمانم

وقتي برگشتيم خونه ......داروهاي ماني رو دادم ......يكم بد قلقي كرد تا خورد ....  براي ماني سوپ بار گذاشتم .....گفتم شايد دست پخت خودم را بخوره.......ماني عاشق هندونه است .......دكتر گفته بود بهش مايعات بديد .......هندونه آوردم ........لب نزد ......به سوپ هم لب نزد..........دلم ميخواست بدون اينكه خجالت بكشم بشينم و يه دل سير گريه كنم.....دلم خون بود ........يه بچه مريض ......يه مسافرت نيمه تمام ......يه حال خراب ......

يه ساعت بعد از خوردن ايبو بروفن ........ماني راه افتاد ........تبش قطع شد ........من و مهدي انگار دنيا رو بهمون بخشيدند ......همپاي ماني راه ميرفتيم و بازي ميكرديم ........هر سازي كه ماني زد رقصيديم ........چقدر دلنشين بود اين هم آوايي........ماني به هر جاي خونه سرك كشيد ........از آشپزخونه گرفته تا حموم و دستشويي.......كفشاي روفرشي منو پاش ميكرد و راه ميرفت ....با چنگال هندونه دهن باباش مذاشت .....تلويزيون رو خاموش و روشن ميكرد ........از مبل و ميز بالا ميرفت ........در تمام كابينتها رو باز و بسته كرد ......و اين براي من بهترين هديه بود ..........

مهدي پيشنهاد داد برگرديم تهران ......من و ماني اونجا بمونيم و خودش با پرواز بره كلاس و جمعه برگرده .....و بعد بقيه مسافرت رو ادامه بديم .....يكي از دوستانمون تو سنندج منتظرمون بود .......من قبول نكردم ......گفتم برگرديم ......اما مهدي به پسر عمش تو تهران زنگ زد و گفت براش بليط بگيرن .......دلش نميخواست اين سفر كه بخاطر من اومده بوديم اينجوري تموم بشه ......پسر عمه مهدي زنگ زد و گفت بليت رو اكي كنه  يا نه ........من گفتم نه بر ميگرديم .........

تا صبح يه باره ديگه به ماني تب بر دادم ......صبح ماني ديگه تب نداشت .......اما بي حال و كسل بود ......قرار شد اون روز تا عصر خوب همدانو بگرديم و عصر به سمت مشهد حركت كنيم .......رفتيم مجسمه شير سنگي ، كاخ قربان ،گنبد علويان و آرامگاه بابا طاهر عريان رو ديديم ........يكم سوغاتي خريديم انگشت پيچ و كماج ، شيرمال .........واسه خريدن سفال هم رفتيم لاجين ........يه خورده هم اونجا سوغاتي خريديم وبه سمت علي صدر حركت كرديم .......من قبلنا علي صدر رفته بودم ولي حدود بيست سال پيش ........ظهر رسيديم ........داروهاي ماني رو دادم .......ماني دوباره داغ بود ........ناهار خورديم .........ماني لب به غذا نزد .......فقط يكم دوغ خورد .......مهدي رفت بليت بگيره واسه بازديد غار .........زنگ زد و گفت الان (ساعت 2) واسه ساعت 9 بليت هست ولي بازار سياه بليت واسه الان پيدا كردم .....گفتم برگرده ........ماني حالش خوب نيست ......فكر نميكنم دو ساعت تو قايق دوام بياره .....مهدي برگشت همينجا مسافرت ما تموم شد ..........

بماند كه تو راه همدان تا مشهد چقدر سخت گذشت ........ماني همچنان تب داشت و بي حال بود ..........فقط دو ساعت شب خوابيديم و دوباره راه افتاديم ........

بيشتر راه من و ماني صندلي عقب بوديم و من آروم اشك ميريختم .........فقط دلم ميخواست ماني تبش قطع بشه .......

ساعت 4 بعدازظهر 4 شنبه رسيديم مشهد .......مهدي سريع دوش گرفت و رفت كلاس ...

ماني بهانه ميگرفت .......يكم املت براش درست كردم .......چنان با اشتها خورد كه نگو و نپرس.......خوشحال شدم ......به هيچكي زنگ نزدم كه رسيدم .......حوصله حرف زدن نداشتم ........ديگه به ماني چرك خشك كن ندادم .......به نظرم يه چيزي درست نبود ...ماني هيچ علامتي از سرماخوردگي يا عفونت نداشت .....صبح ديگه ماني تب نداشت اومدم لباسش رو عوض كنم ديدم دونه هاي قرمزي روي شكم و كمرش در اومدند و باز هم

تا عصر يه كم دونه روي  صورتش هم زده بود. ......چون واكسن سرخك و سرخچه زده ...... از روي كتاب (( همه كودكان سالمند اگر.. ..)) خوندم ديدم  مريضي به اسم سرخ جوش شيرخواران كه سه روز تب خيلي شديد در حد تشنج داره و بعد دونه هاي قرمز روي بدن ظاهر مي شند ..... دكتر هم برديمش و همين رو گفت. درمان خاصي نداره جز اينكه دورش طي بشه............

ماني الان بهتره .........اما خيلي لاغر شده .......كسل و بي حاله اصلا سراغ بازي نميره ......همش از من آويزونه ........خودم كه داغونم .......مهدي بدتر ..........كلاسش امروز تموم شد ......و مهدي درجه ملي داوري فوتبال رو گرفت .......حال و حوصله تبريك گفتنم بهش ندارم .....افسرده ام .........ولي خوشحالم كه ماني داره بهتر ميشه ......

 

در چشمَت دنیایی از لطف و زیبایی

بر رویَت سایه‌ای از عشقی خدایی

چشمَت را بر دنیا، بر زشت و بر زیبا

می‌خواهم بگشایی، دریابی فردا را

فردایی که در راه داری تو فرزندم

فردای آینده، فردای ناپیدا

 

 بوعلي سينا

شير سنگي

گنبد علويان

بابا طاهر

گنجنامه قله الوند

كتيبه سنگي هخامنشي

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:40 توسط طلا |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

niniyeman

طلا

niniyeman

http://niniyeman.blogfa.com

کودک من

کودک من

کودک من

ای آن‌که دلم امشب هوای بودنت را بهانه کرده،
بدان! که فرصت بودن و بوییدن محدود است و زمان هم‌چنان در حسادت نزدیکی میان من و تو، عقربه‌هایش را تندتر می‌چرخاند تا شاید این فاصله‌ را دورتر، و نقطه‌ی پایان را نزدیکترکند.
چه می‌شد اگر زمان و مکان نبود تا نه فرصت کمی در میان باشد و نه فاصله‌ای طولانی در پیش...
دوست دارم آن زمانی بنویسم که تو را در آغوش گرفته،‌ سپیدی ورقهای این دفتر بی‌جلد را پر از لکه‌های جوهر مملو از بودن و دیدن و رسیدن کنم........

... و تو اکنون در آغوشم هستی ،و از هر زمانی به من نزدیکتری.

سید مانی روز 20 فروردین 87 در بیمارستان مهر مشهد به دنیا آمد .با حضورش کلبه عشق من و پدرش رنگی تازه گرفت .
مینویسم تا وقتی که خودش بخواهد و بتواند بنویسد

خاطرات من و کودکم

کودک من

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog